چه زیباست معشوقه کرمهای خاکی بودن در غم سرای مرگ زیرا معشوقه آدمیان بودن چیزی ندارد جز دل شکستن در رهگذر خاطرات کاش در دهکده دل درختی داشتم که از آن میساختم سازی با صدای باران ................................................................................................................................... آنكه ميخواهد روزي پريدن آموزد، نخست ميبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آ غاز نميكنند "نيچه"
+ نوشته شده در 86/06/22ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط هدیه |
امروز تولد يك سالگي وبلاگمه ... خاطرات زيادي با اين وبم دارم .......................................... Happy Birthday My Blog(hedi-9100.blogfa.com)
+ نوشته شده در 86/05/17ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط هدیه |
آرامتر از خواب درختان... اولین بار چه کسی نام تو را به زبان آورد؟چه کسی تو را صدا کرد و اولین پنجره را با نفس های تو آشنا کرد. کدام شاعر اولین بار تو را سرود اولین بار کدام چشم تو را دید؟کدام تشنه تو رانوشید؟صدای تو در گوش چه کس پیچید؟اولین بار در قلب چه کسی درخشیدی؟ اولین لبخندت را به چه کسی بخشیدی؟می گویند اولین درختی که تو را دید تاگهان شانه هایش پر از سیب شد؟وقتی چشم آسمان به تو افتاد پر از ستاره های نقره ای دلفریب شد.اگر عشق با من یار باشد لحظه ای در نام تو توقف می کنم.باید در باغ نام تو بایستم و دنیا را پشت سر بگذرام ب؛با نام تو می تو می توان از نردبان بالا رفت و کنار ماه کلبه ی زلال ساخت؛اگر عشق با من یار باشد می تولنم باز هم مهربان باشم.تپش های قلبم باز می تواند شنیدنی باشد؛وچشم هایم باز می توانند برایت قصه بگویند.من دیروز به رهگذران بی حوصله ای که از خیابان طلوع کرده بود نشان دادم.من در دستان همه ی درختان شاخه ای از گل نرگس گذاشتم و گفتم:هیچ وقت برای بیدار شدن دیر نیست اما خوب می دانم که ممکن است برلی دیدن تو دیر شود.باید تو را چنان دوست بدارم که همه ی عاشقان به من حسادت کنند.باید چنان از تو بگویم که هیچ نقطه ای از زمین بی عشق نماند. دیدنت را به انتظار نشسته ام ... عزیزم!
+ نوشته شده در 86/04/28ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط هدیه |
بعد از مدت ها می خوام کم کم شروع کنم به نوشتن البته اگه خدا بخواد
خیلی وقت بود کع وقت آپ کردن نداشتم..![]()
+ نوشته شده در 86/04/23ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط هدیه |
![]()
+ نوشته شده در 86/02/20ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط هدیه |

+ نوشته شده در 86/01/15ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط هدیه |
تو هر نظامی به دنیا بیای!آداماش هر دینی داشته باشن بازم یه زن حامله هست که فرشارو پاک می کنه
ویه دختر کوچولو هست که واسه خوردن شکلات تحقیر بشه...
هیچ وقت نظامی رو پیدا نمی کنی به تونه قلب آدمارو دگرگون کنه وکینه رو از توشون بکشه بیرون!
هر کس به تو گفت تو کشور ما عدالت برقراره !تو بهش بگو درغگو!وازش بخواه بهت ثابت کنه که تو
کشورش یه سری غذاهاست که مخصوص مایه دارها ویه سری غذا ها مخصوص بی پول ها نیست!
زمستان فقط فصل پول داراست!اگه پول داشته داشته باشی سرما برات یه شوخی که می تونی با یه پالتوی
پوست کلکشو بکنی وگرم بشی.تازه بعدش بری اسکی...
اگه بدبخت باشی سرما برات یه بلا آسمونیه!اون وقت یاد میگری چه جوری از منظره های پر از برف متنفر باشی....!
اوریانا فلاچی (از کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد)
+ نوشته شده در 86/01/14ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط هدیه |
تا میتوانیم نیکی کنیم...
آزادی را از هز چیز گرامیتر بداریم وبخاطر اورنگ پادشاهی هم
هرگـــــــــــــــــز به حقیقت خیانت نکنیــــــــم....
"بتهوون"
+ نوشته شده در 86/01/03ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط هدیه |
خود فروشی زنان بیش از مردان است ... اگرچه بین خود فروشی وخود پسندی مردان فرق چندانی نیست... "ویل دورانت" 
+ نوشته شده در 85/12/29ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط هدیه |

رفتم تا نورز....
+ نوشته شده در 85/11/26ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط هدیه |
نمی دونم چرا ؟جوان های ایرانی اینطورین؟ دقت کردی ....همشون به محض اینکه از نوجوانی می گذرن وبه این سن حساس می رسن اولین کاری که اولویت قرار می دن ازدواجه.....خیلی مسخره است...بعضی از این جوان ها حتی نمی دونن کین ؟چین ؟و از زندگی چی می خوان اما خیلی راحت ازدواج می کنن تشکیل خانواده می دن در حالیکه هنوز تو وظیفه همسر بودن موندن ...بچه دارم میشن ....این یه روالــــــــی که از قدیم تا حالا ادامه داشته و خواهد داشت.........واقعآ برای من سوال شده؟؟؟چرا ما نباید یه ذره فکــــــــــــــر کنیم ؟ببینیم هدف مون چیه ؟تو این زندگی کجا داریم میریم ؟تا کی باید بریم؟ بیشتر جوان های ما کوتاه فکرن هیچ وقت به این فکر نمی کنن که می تونن متنوع تر از اینیم که الان هست زندگی بکنن ؟هیچ وقت فکر نمی کنن که زندگی یه شکل دیگه ام داره که خودت با توجه به روحیات وخلقیات خودت باید بسازیش !!! اونا یادشون رفته که اصلآ چطور میشه زندگی کرد ....... خود تو تا حالا به این فکر کردی که چرا باید تا آخر عمرت اوون جوری که الان هستی باید زندگی کنی؟هان؟ چـــرا باید ما خودمون به جرم اینکه کرد، ترک، لر یا چه می دونم هر قوم دیگه ای که هستیم باید تا آخر عمر همون بمونیم ؟یا چه می دونم چرا باید این حقو از خودمون بگیرم که تو هر نقطه جهان که ما دوست داریم نباید زندگی کنیم ؟چرا نباید ما به جای اینکه به ازدواج کاری که هر آدم نسبتآ ...می تونه انجام بده به این فکر کنیم که چطورمیشه آدمارو تو قالبی بجزجنسیت زن ومرد بود نشون ببینیم ؟چرا مارا تو این حصار آبرو زندانی کردن ونمی زاران پیشرفت کنیم چرا ما باید مثل پدر و مادرامون که مال چند نسل گذشته ان فکــــــــــــــــر کنیم !! وهزار تا چرای دیگه که نمیشه اینجا مطرح کرد....... پای حرف هر کدوم از این جوان ها هم بشینی هیچ کدوم از وضعیت شون راضی نیستن ؟؟؟؟ولی چاره ی هم برای این وضعیتشون ندارن... اخ که چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دلم برای بعضی شون می سوزه که تو نادانی خودشون گیر کردن و بقیه رو هم تو آتش جهالت خودشون شریک می کنن... کاش داخل مغزمنو می دیدید ؟؟یه عالمه از این حرفا و افکار وعقاید هست که اوون گوشه گذاشتم داره خاک می خوره هر چند مطمئنم یه روزی جامه عمل به این عقایدم (حداقل تو زندگی شخصیم)می پوشونم ولی از این ناراحتم چطوربه نزدیکانم که دوسشون دارم اینارو بفهمونم ؟
+ نوشته شده در 85/11/18ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط هدیه |
تا حالا زیاد به معنای متولد بودن فکر نکرده بوده ام تا حالا به معنای لغوی این وازه دقت نکرده بودم.به نظر من آدم هر وقت که تصمیم به انجام کاری بگیری یا ذهنتو احیا کنه یا سکان زندگیتو اون جور که دلت می خواد بچرخونه ی یا حتی وقتی داری پازل های ذهنتو می چینه می تونه دوباره از نــــــــــــو متولد بشی یه زایش جدید .... وقتی آدم بتونه از خواب نیمروزیش بیدار بشه دنیا رو با چشم دل ببینه اون وقت که بازم می تونه متولـــد بشه تا حالا آدمای زیادی رو دیدم که از اولین تولدشون زیاد راضی نیستن و گله گذاری می کنن ولی باز به نظــــر من هر چند تولد اول هر کدوم از ما می تونه نقش موثر در شخصیت تمون داشته باشه اما خدا یه قدرتی در وجود هر یک از ما گذاشته که بتونیم اوون جوری که دلمون می خواد ...اوون جوری که خودمون دوست داریم بازم و بارها و بارها از نو و از ابتدا متولد بشیم پس چه خوبه یه نگاهی به اطراف واطرافیانمون بکنیم یه نگاه به موقعیت اجتماعی و خانوادگی مون بکنیم و یه نگاه به شخصیت درونی خودمون بکنیم اوون وقت با چشم های باز حقیقتو ببینیم وبرای حرکت تو خانه های جدول زندگیمون پا به میدون بزاریم و تولد مونو جشن بگیریم!!!!! بلـــــــه موفقیت یعنی همین !!! یعنــی جشن کرفتن تو واقعیت زندگی نه تو رویا و تخیلات ذهن
+ نوشته شده در 85/11/10ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط هدیه |
ژرالدين دخترم: اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن. قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام. با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح
عریانش را دوست می داری .سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
+ نوشته شده در 85/11/10ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط هدیه |
دیروز که می شه همون شنبه ما تحویل پروزه داشتیم ....همه رفتیم اسمامونو نوشتیم تو یه کاغذی و دادیم دست استاد....اسم من که جز اوون چند نفر اول بود زود نوبتم رسید .....اول که اومدم استرس زیادی نداشتم ولی وقتی بچه ها رو می دیدم که از دفاعیه می ترسیدن منم یه خورده هول کردم...بیشتر بچه ها پروزون داده بودن بیرون بعضیام به دوست و اقوام نزدیک و دور داده بوده ند که واسه شون بسازند بخاطر همین از دفاعیش (از اینکه نتونن فوت و فن کارشو برای استاد توضیح بدن می ترسیدن )اما من که از پریروز اوون روز تحویل پروزه ام رو پروزه کار کرده بودم تقریبآ همه ریزه کاریا دستم اومده بود ...... خلاصه نوبت به من رسید همه ی کارای پروز ه امو یکی یکی براش توضیح دادم بعد استاد رفت یه گوشه خلوت طوری که نبینیم چه نمره ای می زاره نمره اشو گذاشت..... خیلی دلــــــــــــــــــم می خواست برای زحمتی که خودم کشیدم بدونم چه نمره ی گذاشته با اینکه نمره اصلن برام مهم نبود فقط می خواستم ببینم یه استاد تا چقدر می تونه بین کاری که خودت براش زحمت کشیدی با کاری که اماده و حاضر جلو دست قرار دادن تفاوت قائل می شه ...بهمین خاطر کنجکاویم گل کرد با هر کلکی بود تونستم دزدکی نمره مو ببینم دیدم از 18نمره 16:30گذاشته اول به نظرم بد نیمود اما بعد متوجه شدم حتی برای کسانی که پروزه را داده بودند بیرون هم در همین حد و حدود نمره گذاشته بود ....شاید باور نکنید اما برا 1 لحظه به خودم افتخار کردم ... طعم لذت بخشی داشت.....داشتم از سایت می اومدم بیرون که شنیدم........................................................................................................................... بــــــــــــــــــــــــله جواب دو تا از درس های که جز اولین امتحانتمون بود داده اند با شور و شوق رفتم ببینم که چــــــــــیکار کردم !!!!!ادبیات که سه واحدی بودو خیلی امتحانشم جالب ندانده بودم دیدم خیلی عالی شدم اما ریاضی با اینکه وقتی از سر جلسه اومدم بیرون فکر می کردم 20 می شم ....گند کاشته بودم ...اما زیاد مهم نیست مهمه اینه من از زندگی لذت ببرم(شعار اصلی زندگیم).... کارمون که تموم شد برگشتیم خوابگاه ...منتظر شدیم تا یکی یکی بچه های اتاق بر گشتن بعد از کلی کنجار سر اینکه کی باید اتاقو جارو کنه (که آخرشم هیچکی حاظر نشد )همگی رفتیم بازار آصف کلی با حالبود ...شب که بر گشتیم دیدم ای دل غافل ما که شام نداریــــــــــــــــــم ... با تنبلی بیش از حد با یکی از بچه ها رفتیم یه شام خوشمزه پختیم (جاتون خالی....) فردا صبحش قرار بود با دوست صمیمیم دنبال قاب عینک به گردیم اما همه کار کردیم به جز گشتن دنبال قاب عینک ولی ارزشو داشت چون آهنگ های خارجی دپش گذاشتیم رو گوشیم(حسابی حال کردم....) بعدشم یه ساندویچ خوردیم رفتیم ترمینال بلیط خریدیم برگشتیم خونه......................................................
+ نوشته شده در 85/11/09ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط هدیه |
+ نوشته شده در 85/11/06ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط هدیه |
ســــــــــــــــــــــــــــلامی گرم به همه عزیزانی که هرزچند گاهی یه سر به من می زنن...بلاخره امتحاتم تموم شد ...این دو هفته جزو سخترین هفته های این ترمم بود اما خوب تقریبآهمه ی امتحانتمو خوب دادم بجز این آخری که از همه درسا بیشتر براش خر زدم اما انگار زیاد خوندن به من نیموده شاید اگه مثل اونای دیگه در یه حد متوسط می خوندم اینطوری نمی شد اما چه می شه کرد .. حالا افتادمم زیاد برام مهم نیست چون اولا من همه ی سعیمو کردم و جای برای اینکه بگم ای کاش یه ذره بیشتر می خوندم نزاشتم ثانیآ افتادن واسه دانشجو و دانش آموز ه نه واسه کارگرو معمار پس طبیـــــــــــعی اگرم....................... خیلی دوست دارم وبلاگمو صمیمی تر ازاینی که هست بکنم منظورم اینه از اوون پرده ی که روی بیشتر حرفامم گذاشتم بردارم و از کز تابیاش کمتر کنم اما این کارم زیاد آسون نیست تازه برای منی که به زور می تونم ان شم خیلی سختره.....ای کاش می تونستم بیشتر خونه باشم که بتونم با خیال راحت وبلاگمو درست کنم (اما نمی شه...)![]()
+ نوشته شده در 85/11/05ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط هدیه |
گا هی وقتا دلم می خواهد ا ز همه چیز و همه کس دور باشم حتی گاهی وقتا دلم می خواد از خودم دور باشم نمی دونم چرااین روزا روحیم حساس شده !این قدر اعصابم خورد می شه از چیزای همیشگی; که خودمم تعجب می کنم ...خیلی بده حتی کسای که دوسشون دارم ازم آزرده خاطر می شن اما دست خودم نیست شب ها که می خوابم دلم می خواد صبح که پا شدم هیچ کدوم از اوون حس هارو نداشته باشم ...اما این حس با منه هـــــــــــنوز.... دلم می خواد به یه چیزای که معیارمه تو زندگیم برسم >>>اما وقتای که این حس باهامه احساس می کنم راه خــیــــــــــــــــــــــــــــلی طولانی تر ازاونی که فکرشو می کردم احساس تنبلی و کوفتگی می کنم (مثل ورزش کاری که بعد یه مدت که ورزشو ول کرده و دوباره بخواهد شروع کنه) خودم نمی دونم چی دارم میگم فقط می دونم حالم خیلی بده ...اونقدر که دلم می خواد گریه کنم ...اما انگار اشکام هم با من قهر کردن ...چون تو این وضعیت گریه کردن محاله از این وضعیت خودم داره حالم بهم می خوره................................................................... از انتظار بدم میاد ...از بد قولی هم بدم میاد ............... (...) ((((((((((((((حالم افتضاح بده(همه چیز دست به دست هم دادن ) تا من حالم بد باشه)))))))))))
+ نوشته شده در 85/10/14ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط هدیه |
البته چیز خاصی توش نیست...خواستم مطالب اینجارو تو سایت بنویسم...اما منصرف شدم اونجا صمیمیت اینجارو نداره....
+ نوشته شده در 85/10/10ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط هدیه |
در هفته گذشته اعلام شد که تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت شناخته شد. اما تهران جذابيت های منحصر بفردی هم دارد که در هيچ جای دنيا نظير ندارد: ۲) تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند. ۳) تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند. ۴) تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند. ۵) در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آن. ۶) در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه جاهايی که ديده نمی شود نگاه می کنند. ۷) همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند. ۸) تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است. ۹) مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند. ۱۰) رانندگی در تهران مثل سياست ايران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چيز به کندی پيش می رود. ۱۱) ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود. ۱۲) در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری.
+ نوشته شده در 85/10/08ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط هدیه |
قبولی توی کنکور تفسیر این دو حرف است انگیزه وعلاقه ،توکل بر خدا دل می رود ز دستم کنکوری ها !خدا را
دردا که سوتی هایم خواهد شد آشکارا
کنکور خستگانیم ،ای خدا جون !کمک کن
باشد ببینم یک روز رتبه ی زیر صد را
یک سال پشت کنکور، افسانه نیست و افسون
کتاب درسی خواندن، فرصت شمارآن را
+ نوشته شده در 85/10/07ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط هدیه |
ای کاش وقت داشتمو می تونستم وبلاگمو آپ کنم.چون ایده های جالبی تو ذهنمه ولی با این همه درس و مشغله که من دارم آپ کردن اونطوری که می خواهم حالا حالا ها محاله...
حالا با این وضعیت من یه وبلاگ دیگه زدم... آخه این یکی برای درس مبانی اینترنتمونه ....واای خدای من استاد این درسی که میگم محشره باور نمی کنید اگه بگم بهترین استادی که تا به حال داشتم(یکی ندونه فکر می کنه حالا چه مدرک بالای دارم این وبلاگه فکر نکنم زیاد جالب بشه...آخه وبلاگی که باهاش باید نمره بگیری از این بهتر نمی شه(تنها هدفم در این وبلاگ (اینش فعلا بمــــــــــــــــــاند)) ادرسشم اینه :www.9100.blogfa.com بعد از راستو ریس کردن اینکی باید یکیم در پرشین بلاگ بسازم. کلام آخــــــــــــــــــــــــــــــــر منو دعا کنید که به شدت نیاز مندم
).![]()
+ نوشته شده در 85/09/08ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط هدیه |
سلام دوستان
کمک لازم داشتم... این استاد فیزیکمون گفته باید طرح روی جلد برام بیارید حالا این طرح باید عکس در مورد الکتریسیته ومغناطیس باشه وگرنه نمره نمی گیره... خودم گشتم ولی چیز دهن پر کنی گیرم نیومد حالا هرکی لطف کنه خودش یا چه می دونم اطرافیانش که از این الکتریسیته ومغناطیس چیزی سرش می شه یه عکس به من بدید هر کی این لطف کنه ممنون می شم اگه عکس برا میل کنید ممنون تر می شم

+ نوشته شده در 85/08/03ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط هدیه |
نمی دانم پس از مرگـــــــــــــــــــم چه خواهد شد نــــــــــمی خواهم بدانم کوزه گر از خاکــــ اندام چــــــــــه خواهد شـد... ولی بسیـــــــــــــــــار مشتــــــــــــــــــــا قم که از خاک گلویم سوتکی ســـــــــــــــــازد گلویم سوتکـــــــــــی باشد به کودک گستـــــــــــــــــــاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را... . (دکتر علی شریعتــــــــــــــــــی) کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي اما...
+ نوشته شده در 85/08/01ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط هدیه |
خدواندا تو خود می دانی چه سخت است انسان بودن ماندن چه رنجی
می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است.
دکتر شریعتی.
+ نوشته شده در 85/08/01ساعت 5:14 قبل از ظهر توسط هدیه |
سلام به همگی دوستان خودم
من باید برم دیار غربت تا عیدم بر نمی گردم.میدونم واسه خیلاتون مهم نیست...اما معرفت حکم می کرد خبر بدم... برام دعا کنید راستی جناب آقای حسینـــــــــــــــــــی لطف کن این بار که به من سر زدی آیدیتو بزار(البته اگر تغییر کرده)چون یه سری چیزای نگفتــــــــــــــــــــــــــــه موندن... چون من روز 1شنبه راهیم نمی تونم زیاد آن شم ولی به محض اینکه برگشتم.... ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در 85/07/22ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط هدیه |

+ نوشته شده در 85/07/22ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط هدیه |
همه هستی من آیه ی تاریکیست که تورا در خود تکرار کنان به سحر گاه شگفتن ها و رستن ها ابدی خواهد برد من در این آیه تورا آه کشیدم آه من در این آیه تورا به درخت و آب و آتش پیوند زدم... زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید(( صبح به خیر)) زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آن را با ادراک ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی به اندازه ی یک تنهائیست دل من که به اندازه ی یک عشقست به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند آه... سهم من اینست سهم من اینست سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدائی جان دادن که به من می گوید: ((دست هایت را دوست می دارم)) دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم وپرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهد گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسپانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند هنوز با همان موهای درهم وگردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشد که یک شب او را باد با خود برد کوچه ی هست که قلب من آنرا از محله های کودکیم دزدیده است سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گردد وبدین سانست که کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد من پری کوچکی غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. فروغ فرخ زاد
+ نوشته شده در 85/07/19ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط هدیه |
راستش من همیشه از جمعه ها بدم می اومد بخصوص از بعد ظهر جمعه ها.... اخه خیلی کسل کننده است.نمی دونم چرا جمعه ها این احساسو بهم میده این شعر زیبا هم از فروغ فرخزاد: جمعه ی ساکت جمعه ی متروک جمعه ی چون کوچه های کهنه غم انگیز جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار جمعه ی خمیازه های موذی کش دار جمعه ی بی انتظار جمعه ی تسلیم خانه ی خالی خانه ی در بسته بر هجوم جوانی خانه ی تاریک و تصور خورشید خانه ی تنهائی وتفال وتردید خانه ی پرده کتاب گنجه تصاویر آه چه آرام و پرغرور گذر داشت زندگی من چون جویبار غریبی در دل این جمعه های ساکت و متروک در دل این خانه های دلگیر آه چه آرام و پرغرور گذر داشت.
+ نوشته شده در 85/07/06ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط هدیه |
بشر نه فرشته است نه حیوان و بدبختی بر کسانی است که بخواهند فرشته باشند و حیوان از آب در می آیند وخطرناک است اگر بکوشیم به بشر نشان دهیم که اعمالی نظیر حیوان دارد بدون آنکه عظمتش را یاداور شویم .وهمچنین خطرنک است اگر نگذاریم که متوجه این هردو موضوع بشود .وخوب است اگر این هردو را برایش تشریح کنیم. باشد که انسان ارزش خود را بیابد باشد که خود را دوست بدارد زیرا در او طبیعی هست قادر به نیکی .اما مبادا که او به این خاطر پستی های را که در وجودش هست دوست بدارد . باشد که از خودش بدش بیاید ریرا این توانایی پوچ است.اما مبادا که به این جهت این توانایی طبیعی را منفور نداند باشد که خود را منفور بداند .باشد که خود را دوست بدارد .آدمی در خود توانایی شناختن حقیقت و خوشبخت بودن را دارد اما از حقیقت نه حقیقت ابدی و نه حقیقت راضی کننده را در خود ندارد... من کسانی را که به ستایش آدمی می پردازند من کسانی را که به سرزنش آدمی می پردازند و کسانی را که آدمی را برای از خود غافل شدن به کار می برند به یک اندازه سرزنش می کنم و نمی توانم کسی را تایید کنم جز آنان که به رنج در جستوجویند. پاسکال
+ نوشته شده در 85/06/26ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط هدیه |
هنوزم وقتی می خوام سر گلایه با تنهای هام واکنم دل آسمون می گیره و بارون دلم همدردی می کنه شب ها که ابر های تیره بی کسی هام آسمون چشماشو خیس و مرطوب می کنه دوست داشتم میون این همه دلتنگی برق نگاه کسی رو می دیدم که دوستش دارم دلم می خواد دلم می خواد اشک های آسمون حکایت های دلم رو به نازنینم می فهمونه کاش وقتی باروون میاد دلهای عاشق تپیدن از سر بگیرن که دلی دیگر هم به جمع شون پیوسته !کاش باران نشانی از دوست داشتن ها ودلباختن های پاک آدم ها می شد .فضا و هوایی که بعد بند آمدن باران ایجاد می شود خنده ی شوق بر لب آدم ها می آورد کاش آدمیان بجای جنگ و رقابت و چشم وهم چشمی و حسودی های شان بهم ذره ایی خلوص و پاکی که باران به زمین می بخشد بخود بکیرند... کاش ریا و نیرنگ با قطره های معصوم اشک های چشمان عاشق خدا و بندگانش کم رنگ و بی رنگ تر می شد آخی طفلکی خدا ...چقدر دلش تنگه !چقدر غم و اندوه آدمارو با خود می بینه و می باره آسمونش ابری و گرفته می شه !دلم می خواست مثل خدا پر تحمل و صبور بودم که زیر این همه درد وغم نمی شکستم . آهای پرنده های خوشگل منظورم شماست فرشته های زمینی برام دعا کنید برای هم دعا کنید که دل های شکسته لا رسیدن با رسیدن به آرزوهاشون بند زده می شن... این منتهای امید وآرزوی دل منه ...کاش به حقیقت ابدی می پیوست! 
+ نوشته شده در 85/06/24ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط هدیه |